تبليغاتX
زنگ انشاء
کیف چرمی- دفتر،کتاب- مدرسه- کلاس- نیمکت- تخته سیاه- گچ سفید: الف،ب،پ...
ساعت انشاء بود. دفتر و قلمها آماده بودند و بچه ها منتظر ..

تا اینکه معلم گچ کوچکی را برداشت و ...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 7 خرداد1390ساعت 19:9  توسط seyed  | 

مسوول برگرداندن شهداء و مجروحان بودیم. دیدم دو نفر، شهیدی را می برند عقب. فکر کردم ترسیدند، جنازه را بهانه کرده اند؛ سن و سالشان کم بود.

گفتم : کجا ؟ ما می بریمش.

یکی شان گفت: نه نمیشه خودمون باید ببریم!

گفتم: پس ما اینجا چه کاره ایم؟

کسی که جلوتر از آن دو نفر بود گفت: «ایشون برادر این شهیدند» و با ابروها به سمت پسرک دیگر اشاره کرد.

با خودم گفتم حتی اگر بهانه هم می آورند؛ بهانه خوبی است. گذاشتم بروند.

... دو ساعت بعد دیدم پسر (برادر همان شهید) پشت خاکریز دارد تیراندازی می کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 شهریور1390ساعت 17:53  توسط seyed 

تازه آمده بود پیش ما. نصف شب رفته بود جای پرتی داشت سنگر می کند.

یک دو تا از بچه ها را صدا کردم و گفتم: بیچاره ترسیده و داره سنگر درست می کنه..

یکی، دو ساعت بعد که کارش تمام شد؛ کارش شروع شد..

صدای دعا می آمد و استغاثه ..

                                                         برای خودش قبر کنده بود ، نه سنگر ..

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مرداد1390ساعت 18:3  توسط seyed 

پدرش اجازه نمی داد برود. یک روز آمد و گفت:

پدر جان! می خواهیم با چند تا از بچه ها برویم دیدن یک مجروح جنگی.

پدرش خیلی خوشحال شد.سیصد تومان هم داد تا چیزی بخرند و ببرند.

چند روزی از او خبری نبود.. تا اینکه زنگ زد و گفت من جبهه ام.

پدرش گفت: مگر نگفتی می روی به یک مجروح سر بزنی؟

گفت: چرا؛ ولی آن مجروح آمده بود جبهه.

پدرش پشت تلفن فقط گریه کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 تیر1390ساعت 18:39  توسط seyed 

خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم!.. زیرا می دانم که ظلم چه گناه نابخشودنی است.

خدایا نگذار دروغ بگویم!.. زیرا دروغ ظلم کثیفی است.

خدایا محتاجم مکن که به کسی تهمت بزنم!.. زیرا تهمت خیانت ظالمانه ای است.

خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم!.. زیرا کسی که انصاف ندارد، شرف ندارد.

خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم!.. که بی احترامی به یک انسان همانا کفر خدای بزرگ است.

خدایا دردمندم .. روحم از شدت درد می سوزد .. قلبم می جوشد ..

خوش دارم تنها و گمنام باشم تا در غوغای کشمکشهای پوچ مدفون نشوم ...

قسمتی از دست نوشته دکتر شهید مصطفی چمران

به بهانه شهادت ایشان در تاریخ 31 خرداد 1360

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 خرداد1390ساعت 18:26  توسط seyed 

اندک اندک با شهیدان خو گرفتیم عاقبت

                                                       در میان لاله ها ما بو گرفتیم عاقبت

طفل سرگردان شدیم و وادی عشق و جنون

                                                    تا که بر درگاهشان پهلو گرفتیم عاقبت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 15:38  توسط seyed 

فرمانده گروهان جمع مان کرد و گفت: امشب باید با روحیه برید خط، چه پیشنهادی دارید؟

هیچ کس چیزی نگفت.

همه مان را نشاند کنار هم و پاهایمان را دراز کرد. آن وقت شروع کرد به اتل متل توتوله خواندن.

آن قدر خندیدیم که اشکمان درآمد و پهلوهایمان درد گرفت.

وسط همین خنده ها هم شروع کرد روضه اباعبدالله (ع) خواندن.

اشکمان که سرازیر بود؛ فقط خنده شد گریه..

آن شب، خیلی زود خط شکست. 

+ نوشته شده در  جمعه 20 خرداد1390ساعت 20:10  توسط seyed 

تذکرة الشهدای ما همان تذکرة الاولیای دوران است.

اگر عطار تذکرة الاولیاء را در قرن ششم می نویسد، ما تذکرة الشهداء را در قرن چهاردهم می نویسیم.

تنها با این فرق که اگر تذکرة الاولیای عطار را متهم می کنند به نقل کرامات و فوارق عاداتی که پایه و اساس تاریخی ندارد اما

تذکرة الشهدای ما سراسر تاریخ است.

گواه آن، شاهدان صحنه عالم یعنی شقایق های پرپر و شهیدان خونین کفن است.

                                                                        سید شهیدان اهل قلم

                                                                          سید مرتضی آوینی

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 خرداد1390ساعت 22:8  توسط seyed 

کنکور که دادیم؛ آمد در خانه مان و گفت: بریم.

دستم را گرفت و برد ثبت نام و بعد هم اعزام..

توی منطقه وقتی پرسیدند: کجا می خواهید بروید؟ زود گفت: تخریب!..

با آرنج، آرام زدم به پهلویش.. از چادر که بیرون آمدیم، گفتم: دیوونه! چرا گفتی تخریب؟

گفت: آخه اینجا نزدیک تره.. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 خرداد1390ساعت 23:13  توسط seyed