تا اینکه معلم گچ کوچکی را برداشت و ...
گفتم : کجا ؟ ما می بریمش.
یکی شان گفت: نه نمیشه خودمون باید ببریم!
گفتم: پس ما اینجا چه کاره ایم؟
کسی که جلوتر از آن دو نفر بود گفت: «ایشون برادر این شهیدند» و با ابروها به سمت پسرک دیگر اشاره کرد.
با خودم گفتم حتی اگر بهانه هم می آورند؛ بهانه خوبی است. گذاشتم بروند.
... دو ساعت بعد دیدم پسر (برادر همان شهید) پشت خاکریز دارد تیراندازی می کند.
تازه آمده بود پیش ما. نصف شب رفته بود جای پرتی داشت سنگر می کند.
یک دو تا از بچه ها را صدا کردم و گفتم: بیچاره ترسیده و داره سنگر درست می کنه..
یکی، دو ساعت بعد که کارش تمام شد؛ کارش شروع شد..
صدای دعا می آمد و استغاثه ..
برای خودش قبر کنده بود ، نه سنگر ..
پدر جان! می خواهیم با چند تا از بچه ها برویم دیدن یک مجروح جنگی.
پدرش خیلی خوشحال شد.سیصد تومان هم داد تا چیزی بخرند و ببرند.
چند روزی از او خبری نبود.. تا اینکه زنگ زد و گفت من جبهه ام.
پدرش گفت: مگر نگفتی می روی به یک مجروح سر بزنی؟
گفت: چرا؛ ولی آن مجروح آمده بود جبهه.
پدرش پشت تلفن فقط گریه کرد.
خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم!.. زیرا می دانم که ظلم چه گناه نابخشودنی است.
خدایا نگذار دروغ بگویم!.. زیرا دروغ ظلم کثیفی است.
خدایا محتاجم مکن که به کسی تهمت بزنم!.. زیرا تهمت خیانت ظالمانه ای است.
خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم!.. زیرا کسی که انصاف ندارد، شرف ندارد.
خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم!.. که بی احترامی به یک انسان همانا کفر خدای بزرگ است.
خدایا دردمندم .. روحم از شدت درد می سوزد .. قلبم می جوشد ..
خوش دارم تنها و گمنام باشم تا در غوغای کشمکشهای پوچ مدفون نشوم ...
قسمتی از دست نوشته دکتر شهید مصطفی چمران
به بهانه شهادت ایشان در تاریخ 31 خرداد 1360
در میان لاله ها ما بو گرفتیم عاقبت
طفل سرگردان شدیم و وادی عشق و جنون
تا که بر درگاهشان پهلو گرفتیم عاقبت
هیچ کس چیزی نگفت.
همه مان را نشاند کنار هم و پاهایمان را دراز کرد. آن وقت شروع کرد به اتل متل توتوله خواندن.
آن قدر خندیدیم که اشکمان درآمد و پهلوهایمان درد گرفت.
وسط همین خنده ها هم شروع کرد روضه اباعبدالله (ع) خواندن.
اشکمان که سرازیر بود؛ فقط خنده شد گریه..
آن شب، خیلی زود خط شکست.
اگر عطار تذکرة الاولیاء را در قرن ششم می نویسد، ما تذکرة الشهداء را در قرن چهاردهم می نویسیم.
تنها با این فرق که اگر تذکرة الاولیای عطار را متهم می کنند به نقل کرامات و فوارق عاداتی که پایه و اساس تاریخی ندارد اما
تذکرة الشهدای ما سراسر تاریخ است.
گواه آن، شاهدان صحنه عالم یعنی شقایق های پرپر و شهیدان خونین کفن است.
سید شهیدان اهل قلم
سید مرتضی آوینی
کنکور که دادیم؛ آمد در خانه مان و گفت: بریم.
دستم را گرفت و برد ثبت نام و بعد هم اعزام..
توی منطقه وقتی پرسیدند: کجا می خواهید بروید؟ زود گفت: تخریب!..
با آرنج، آرام زدم به پهلویش.. از چادر که بیرون آمدیم، گفتم: دیوونه! چرا گفتی تخریب؟
گفت: آخه اینجا نزدیک تره..