تبليغاتX
الفبا
 

   این حرف را نمی فهم که    کتاب غذای روح است   یعنی چه؟ یعنی اینکه علم را از کتاب بر می داریم و  هر سطرکتاب، لقمه ای می شود به دهان   روح مان برای عالِم شدن!؟  اگر از جمله مذکور چنین برداشتی دارید، شاید آب مان در یک جوی نرود! که ما این خیال را خیالی فاسد میپنداریم! و اعتقاد داریم علم، الهاماتی است غیبی و فیوضاتی باطنی، که از مقام شامخ عقل فعّال ریزش می کند بر اراضی قلوب معموره و مستعده. و نهایت مطالعه متفکرانه کتاب استعداد به دلها خواهد داد، نظیر کودپاشی به اراضی مزروعی... ادامه مطلب

 

صفحه نخست
آرشیو مطالب
 
معرفی وبلاگ
معرفی کتاب
نقد کتاب
 

 

  فعلاً این نه نفر..!      وبلاگ نویسان ِ کتابدوست

نشانه


پرچم سرخ


باران..!


علی مهر


آزغ ..!


نفسیّات..!


آسمون


کتاب زیبا


رها..!


 

 مصطفی مستور

 خبرگزاری کتاب

 رضا امیرخانی

 زرویی نصرآباد

 نادر ابراهیمی

 رضا رهگذر

 کتاب نیوز

 لـــــــوح

 


    افراد آنلاين:
    تعداد بازديدها:

 


جستجو در Google

 
 
 

جمعه بیست و هشتم فروردین 1388

می خواهم در مورد ربط و بست ِ کتاب «شازده کوچولو» با مفهوم ِ «توحید» صحبت کنم. کتابی که گزینه ای است چند وجهی، شاخ و برگ دار و پردامنه؛ و توحید که مفهومی است بحث برانگیز و لیز. گرچه قدم گذاشتن به این محدوده علاوه بر احاطۀ معرفتی و علمی به موضوعات، نیازمند به چیرگی فنّی و هنری نیز هست که در حقیر یافت نمی شود. اما فرمود که آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!.. 

1- «شازده کوچولو» ویترینِ شیک و نمایشگاه جذاب و تابلویی چند لایه از مکتبی انحطاطی است. دنیایی که در این قصّه پرکشش، ساخته و پرداخته می شود، ابتنا بر مفاهیم ساختاریِ مکتبی دارد که اصل اوّل قانون اساسی تفکر آن چیزی نیست جز اینکه "خدای کلیسا، مُرده است!" جالب ترین تناقض در همین جاست که «شازده کوچولو» برای باور پذیری بیشتر به "خدای کلیسا" سوگند می خورد که "خدای کلیسا، مرده است!"

 2- عاقلانه نیست فرض را بر این بگذاریم که این کتاب (که انرژی هنری فوق العاده ای دارد) برای استفاده در جنگهای عقیدتی-کلامی میان خداباوران و "جز آنان" نگاشته شده است. به نظرم این کتاب، گونه ای از قرائت های علم اخلاق بشری و میوۀ نوبرانۀ روانشناسی مدرن است و جهت نگارش آن نیز، کمک به تلطیف محیط زندگی به نفع آسایش و امنیت روحی است. امّا مطلب حیرت انگیز اینجاست که باید بدانیم «شازده کوچولو» آذوقۀ جنگی برای اهالیِ جبهه بندیِ دیگری، غیر از خداباوران خواهد بود. این کتاب، شارژ روحی و روانی دینمحوران نیست. چرا؟

3- از دو دیدگاه عمده می توان به کارکرد «شازده کوچولو» نگریست:

الف- کارکرد زیبا شناختی و هنری: به نظرم عظمت قصّه، صحنه پردازیهای نافذ، دیالوگ های مانا و پرقدرت و کُنشمندانه، تلقین هنرمندانه غم و شادی بواسطۀ ذاتیات قصه (نه عوامل حاشیه ای!)، ایجاد حرکت زنجیره ای از ابتدا تا انتها داستان طوری که رهایی از این دام ممکن نمی نماید، تقطیع های بموقع و نقطه گذاریهای فوق حرفه ای، و از همه مهمتر: موفقیت در ایجاد حسّ اعتماد به "راوی" تا جایی که مخاطب داستان، "راوی" را دوستی صادق، راهبری امین و دادستانی بی طرف و درستکار فرض نموده و ناخودآگاه دچار حملۀ بی امان نوعی از "هیپنوتزیم ادبی" می شود و در سُکر و مدهوشیِ حاصل از تهییج و تحریک های در پرده، تلخ ترین و آزارنده ترین شوکرانهای فطری را نوشیده و دم نمی زند. "القصّه" قصّه بی سر و صدا و بی خون و خونریزی با نرمشی فوق العاده، درِ دلها را برای ورودِ مکتبی خشن و بی عاطفه و خونریز باز می کند (البته در حدّ و قوارة خود.)، شاید همان هنرنمایی های خیره کننده در نگارش و دقت های ساحرانۀ نویسنده به همۀ زوایای در دسترس، مخاطب را در برابر این صحبتها و اتّهامهایی که وارد خواهیم کرد، وادار به دفاع از «شازده کوچولو» کند و صد البته این توفیق بزرگی است برای این مکتب فکریِ بریده از آسمان که بدون هیچ هزینه ای، خود مخاطب را به دفاع از اثر تجهیز روانی می کند!!

شباهت موفقیت این کتاب همانند قصّه برّۀ زیبایی است که هدیۀ معاویه به کودکان شام بود و ... شبی از شبها، "یکی" می آمد و بره را می برد و طفل از فردا غصّه میخورد و در ذهن می سپُرد و ...!!  این سناریویی ترتیب داده شده برای تربیت خاص کودکان شام،(بدون توجه به این نکته حیاتی که آن "یکی" کیست؟ که می آید و می بَرَد و ... باقی ماجرا...) سناریویی پرقدرت است، چرا که عاطفۀ کودکان شام "کالنقش فی الحجر" تا دنیا دنیاست نسبت به آن "یکی" مجروح است و خشمگین و آماده مبارزه و مهیّای انتقام.

رندی و کلّاشی و هفت خطی در اینکه امواج زیر سلطۀ خود را به کدام سوی رهنمایی می کنند، خودنمایی می کند! شما نمی توانی بگویی از لحاظ هنری، کار معاویه علیه الهاویه، کار ضعیفی است ولی در باور ولایتمداران، قطعا و بی برو برگرد، عمل پلید و نابخشودنی است.

 

 ب- خودنمایی ناباورانه در بزنگاههای باورها: که توضیح اش باشد برای پست های بعد!

 نوشته شده در ساعت 0:34  توسط الفبا| موضوع : نقد کتاب



دوشنبه پنجم اسفند 1387

انسانی در بستر مرگ است و خواهد مرد! اما انسانیتی که دست آورد اوست، جاودانه خواهد ماند!

انسانی در بستر مرگ است که خداوند به "خُلق عظیم" او گواهی داده است. این گواهی به خاطر آن بود که او را هر کسی صدا می کرد، پاسخش "لبیک" بود! یعنی: در خدمتم! غلام آماده به خدمتم!

اکنون! محمد، این بنده آماده به خدمت انسان و انسانیت؛ در بستر مرگ است...

 

برای بهتر ارتباط برقرار کردن، با ایامی خاص چون 28 صفر، دهه عاشورا، فاطمیه و ... هر ساله چند روزی قبل از فرارسیدنِ شان، ساعاتی از شبانه روز را اختصاص می دهم به مطالعه ی کتب ِ مرتبط با اینچنین لیالی و ایامی.

چه همیشه در فاطمیه اول با کتابِ کلمةٍ فاطمیّه استاد حسن زاده آملی دیده می شوم و قبل از اربعین فروغ شهادت بدست. در دهه ذی الحجه صهبای حج از آیت الله جوادی آملی را مرور می کنم و در ماه ترین ماه خدا چهل حدیثِ  امام همیشه امام را...


ادامه مطلب

 نوشته شده در ساعت 19:50  توسط الفبا| موضوع : معرفی کتاب



جمعه هجدهم بهمن 1387

مشغول ِ خواندن مصاحبه ای از مرحوم نادر ابراهیمی بودم، که رسیدم به این جمله "مردی در تبعید ابدی مرا به قدر کافی خرد و خمیر کرد. چراکه مصمم بودم به ادراکی از فلسفه ملاصدرا برسم و ساختمان داستان را بر اساس همان ادراک فلسفی بنا کنم..." همین اشاره کوچک کافی بود که خواندن مصاحبه را نیمه رها کنم و باز، برای چندمین بار مردی در تبعید را دست بگیرم و پرواز کنم به جهان ِ اندیشه های ملاصدرای شیرازی. بزرگ مردی که با زمانه خویش نساخت، و با مسند نشینان و امربران ایشان کنار نیامد، و آنچه جاهلان می گفتند، جاهلانه باز نگفت... و لاجرم به تبعید ابدی روح گرفتار گردید!

این ملا محمّد را، چنان به رنج افکنده بودند که از سرتاسر ِ زندگانی اش ناله ای پر درد و صدای شکستن روح به گوش دل می رسد:

 

-----1-----

-بله...بله مشهدی مُرتضی! ایشان را برای حکیم ِ نامدار، ملا محمّد صدر می خواهیم.

-همین ملا محمّد صدر شیرازی که استاد مدرسه ی خواجو هستند؟

-بله... بله... همین استاد...

-نخیر... نخیر... بنده دخترم را به این ملا محمّد نمی دهم. یاغی ست. همه می دانند. حرف های نو می زند. تبر ِ شاه، دَمادم، میل به بوسه زدن بر گردنِ او را دارد. همه می دانند ...

-کدام بوسه کدام گردن؟ این حرف ها چیست که می زنی مشهدی؟ اگر یک روز هم گردن این دانشمند بزرگ ِ عالم را بزنند، گناهش به گردن ِ شماست که این شایعات را میسازی و پراکنده می کنی.

-بنده شایعه می سازم؟ آفرین! آفرین! خوب دارید اسباب ِ بی آبرویی ِ بنده را فراهم می آورید ...

 


ادامه مطلب

 نوشته شده در ساعت 9:0  توسط الفبا| موضوع : معرفی کتاب



چهارشنبه نهم بهمن 1387

سه شبانه روز بود که به من و رفیق از غذا چیزی نرسیده بود.  از چند نفری هم استقراض نموده بودیم امّا نداشتند. بنا شد مثل روزهای سابق بخوابیم و منتظر امر خدا باشیم.

***

دراز کشیده بودم که ناگاه چشمم به طاقچه کتابها افتاد که چند ده هزار تومان کتاب دارم. با خود گفتم الآن که اَکلِ مَیتهَ بر ما حلال شده، چطور غافل بودیم از فروش کتاب ها؟! سه روز است که از گرسنگی می خواهد جانمان به در برود آنوقت... مشغولِ ملامت خود بر این غفلت بودم که به دلم افتاد این غفلت از جانب خدا بوده؛ یقین خدا می خواسته ما را امتحان کند و مخصوصا ما را به غفلت انداخته، والا اگر کتابها به یادمان بود یک روز هم صبر نمی کردیم. فورا برخاستم...

***

نان و کباب وافری گرفته بودم بهمراه سکنجبین و یخ و نعنا. سفره پهن نموده و سکنجبین و یخ را در کاسه آب نمودم. رفیق را از خواب بیدارم کردم. خواب آلوده به سر سفره نشست. تا بوی کباب به مشامش رسید، چشمش روشن تر شد، دید که: وَ فیها ما تَشْتَهیهِ الأنْفُسُ وَ تَلَذُّ الأعْیُنُ (زخرف/71)در آن آنچه دلها آن را بخواهند و دیدگان را خوش آید موجود است.

گفت: از کجاست؟

گفتم: کتابهائی چند را فروختم به این نهار.

گفت: چرا فروختی، مگر آدم کتاب می فروشد، آنهم کتابی را که در او علم و غذای روح بود.

حال آنکه او بیشتر از من کتاب داشت.

ادامه داد: فروختی و در عوض نهار خریده و خوردی، غذای بدن شد. حال روح بی علم را که مرده ی بیش نخواهد بود را چه خواهی کرد؟! آه! آه از دست تو رفیق! که روح را از گرسنگی کشتی و بدن را زنده کردی، آخرت را فروختی و دنیا گرفتی، اصل را از بین بردی و به فرع چسبیدی. ترک واجب کرده، سنّت به جا آوردی... هیچ عاقلی چنین نکند که تو کردی! چه خدا خواسته بدن همیشه تحت سیطره روح باشد، امّا تو الان بر خلاف خواست خدا بدن را بر او مسلط داشتی.

گفتم: عجب! اولا ترقيّات روح به واسطه بدن است، بدین معنا که باید بدن را حفظ كنیم تا روح را ترقياتی حاصل گردد؛ چه اگر امروز هم اين غذا به ما نمى رسيد يقينا از ضعف و گرسنگى نه حال نماز خواندن بود و نه حال درس خواندن..! و اگر كسى فرضا سلام به ما مى كرد، از خلق تنگى به او فحش مى داديم و بلكه -العياذ بالله- دور نبود كه با خدا چون و چرا كنيم و مرتد شويم ...

و ثانیا من این حرف را که در کتاب غذای روح است نفهمیدم، تو خیال کرده ای که علم را از کتاب برمی داریم؟! که معنی هر سطرش لقمه ای شود که به دهان روح، تا روح، عالِم شود و بزرگ؟! نه چنین است که این خیالی است فاسد! بلکه علم، الهاماتی است غیبی و فیوضاتی است باطنی که از مقام شامخ عقل فعّال ریزش می کند بر اراضی قلوب معموره و مستعده. نهایت مطالعه متفکرانه کتاب استعداد به دلها می دهد، نظیر کود دادن به اراضی مزروعی. و علی ایحال: وَفِي السَّمَاء رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ (ذاریات/51) و روزی شما و آنچه وعده داده شده اید در اسمان است...

 

بعد نوشت:سلام!

 

 نوشته شده در ساعت 11:34  توسط الفبا| موضوع : معرفی وبلاگ